جوانا

صداش می کرد ماری. بی ربط که نبود ولی اوایل جا می خوردیم از این همه صمیمیت بینشون. این هوا ش رو داشت ، بش می رسید و تر و خشکش می کرد. اونم انگار ی می دید، می فهمید و حواسش بود. به قول معروف "جواب" می داد، به موقع. سر ی از هم سوا داشتن، طوری که هیشکی دلش نمی اومد حرفی ، تیکه ای بندازه، محض شوخی حتی. با اینحال ، روزا یی که می زد بالا و زیاد ی عطوفتی می شد، جوری قربون صدقه اش می رف که یه آن شک می کردیم به چشما مون. "تو عشقمی، ناز می، جونمی. اگه یکی باشه که می مونه با هام، که بخوام بمونم باها ش ، تا آخر ، که گوش کنه حرفامو، که بفهمه منو، فقط تویی عزیز دل مراد ...". اینا رم وختی می گف که پشت  به ما، چمباتمه زده بود کنج اتاق و با ابر و آب پاش نرم نرمک دس می کشید برگا ی تازه سبز شده توی گلدون رو.

.

نیم ساعت پیش جلال زنگ زد تا بگه مراد هم  رفت. گوشی رو که گذاشتم شروع کردم به چرتکه انداختن که چقدر شده از آخرین دفه که همدیگه رو دیدیم . یادم نیومد دقیق. پونزده، شونزده سال شدن حتما. خیلی زود سوا کرد خرجش رو از بقیه. تقصیر ما بود. نمی دونم. هوا ش رو باس بیشتر نیگر می داشتیم، شاید. اونم نه فقط سر رفاقتی که از اول راهنمایی پا گرفته بود. بیشتر سر این که مرام داشت. اگه یا علی می گف، تا آخر ش می موند. زیر و رو نمی کشید. سر سفره ننه باباش نون خورده بود. حرمت نیگر می داشت. از آخرین باز مانده های نسل "ناموس تو ناموس منه". تویی که نبودی و ندیدی و نمی شناسی، شاید که نه، حتما غریب و دور از ذهنه برا ت. " مگه  اینام حالیشون می شه این حرفا"؟ حق داری. گو اینکه  توفیری نمی کنه به حال اون که رفته. فقط شاید بد نباشه بدونی،  که این جماعت هر چند بیمارن و خراب، از تو پوسیده  شدن و به تلنگر ی می پاشن از هم، اما واگیر ندارن. ویروس  نیستن.  از یه سیاره دیگه هم نیومدن. ساده تر ش کنم؛ اونام از گوشت و  پوست و خون درست شدن.  احساس دارن و  یه قلب تو ی سینه. درست عین ما. اینکه  نمی خوای کاری به کار شون داشته باشی عیب نداره. ولی لازم نیس لگد مالشون کنی دیگه. به اندازه کافی له هستن. مخصوصا اگه ته خطی هم باشن... راستش، هر "مکافاتی" یه ته خط داره. اومدن و موندگار شدن، یعنی رسیدن به جایی که اونورش معلوم نیس. چی بش می گن،  ظلمات؟ جاده یه طرفه ... هر طور می خوای صدا ش کن.  فرقی نمی کنه. اونجا ته دنیاس. بی برو برگرد. تا حالا ندیدم و نشنیدم کسی گذشته باشه از "خط" و بعدا خبر آورده باشن فلانی برگشته. نداشتیم همچین چیزی. در ضمن، هیشکی یه شبه به آخر نرسیده کارش. از سبک شروع می کنن. کام اول رو  هم  از سر تفریح می گیرن یا برای فراموش کردن و از همه احمقانه تر به خاطر کم نیاوردن.  هر  چی که هس،  تاوون سنگینی داره کیف این "بالا بودن". بامزه که چه عرض کنم، قسمت غم انگیز داستان اینه که بلدن آخر ماجرا رو. ولی می رن جلو تا "عادی" نباشن. ولی یه روز به خود شون می آن که باس ادامه بدن تا فقط  "عادی" بمونن. انگار یه افعی قورت داده باشن و مجبورن سیر ش کنن هر روز. این جونور تو ی قفس نیس که غذا ش یادشون بره اتفاق خاصی نیافته. لحظه ای دیر شه وعده روزانه اش، تن صابخونه رو پاره می کنه. این وحشی  به زور مهمون نشده ؛ "رفیق بد" و "محله خراب" و "خونواده بی خیال" ... همه اش بونه اس. یه بار گفتم: تا  نخوا یم هیچ اتفاقی نمی افته، اما نمی شه از یاد برد که " قارچ واسه رشد کردن  محیط  تاریک می خواد و نمور ..". این مکافات، ضعیف و قوی ، کودن و با هوش نمی شناسه. بهتر بگم؛ این وادی اصلا آدم زرنگ نداره. که اگه بود اینجا پا نمی ذاشت بالکل. "حواسم هس" و "گذری حال می کنم" و "هر وخ بخوام می ذارم کنار" و ... همه اش شعره. خیلی بودن که لوولهنگ شون  آب  ورمی داشت  و ادعا ی تیز بودنشون  فلان جای آسمون رو پاره می کرد ولی به دیوثی افتادن دس آخر. جلال که گف، راستش خیلی تعجب نکرد م. شنیدی می گن پرسنل اورژانس و دکتر و پرستار بس که دیدن تن و بدن له و لورده ، مرده و زنده دیگه فرق نمی کنه واسشون؟ حالا شده حکایت ما ؛ اونقده داشتیم دور برمون آدم با گذشته درست و حسابی که بعد چن وخ شده  یه تیکه آش و لاش ، غیر قابل تشخیص و بی هویت ، که انگاری گزیلوکائین زدن به روح و روانمون وختی  می شنویم "فلانی رفت". شاید فقط هر دفه یادم می افته خوشحال باشم  بابت شانسی که آوردم. حالا کی و کجا و دست کی یه کاسه آب دادم تا باعث شه قسر در رم و امشب بنویسم از مراد و هزاران  هزار مراد دیگه، خدا می دونه...

.

با جلال قرار گذاشتیم جمعه صب بریم سر خاک. واسه خداحافظی.

بی رودرواسی

تو ی زندگی به دو نفر اعتماد دارم.  اولی خودمم. اون یکی، تو نیستی ولی.

شباهت

پن شنبه، ساعت چار بعد از ظهر. نشستیم روی نیمکت، جلوی چن تا گرگ و روباه و شغال، قیفی لیس می زنیم. هر کی ندونه، فک می کنه با خودش داره حرف می زنه: "پس نمی شه هیچکدوم از اینا رو اهلی کرد". طبق معمول داشتم حرص می خوردم توی دلم بابت جای تنگ و تور این زبون بسته ها. سر همین، بی حواس می گم: "امکان نداره ... یعنی گمون نکنم... چطور مگه "؟ بی اونکه چش برداره از رفقا ش، ادامه می ده: "حالا دیگه "... بعد مث که راه  حل مسئله رو پیدا کرده باشه، یه نفس عمیق می کشه، تکیه می ده عقب و دستاش رو از دو طرف باز می کنه: "من که تصمیم خودم رو گرفتم". حواسم می ره پی بستنی که یهو شره نکنه روی لباسش: "در چه مورد اونو خ"؟ بالاخره بر می گرده طرفم. شمرده جواب می ده: "بزرگتر که شدم یه گرگ می آرم، البته می خوام توله باشه. اگر م نشد، با یکی شکل تو ازدواج می کنم".

.

.

شریک می شم با شما لذت شنیدن تازه ترین شاهکار حضرت ابراهیم حامدی، نوازش؛ اجرای کنسرت و ضبط استودیو.

همینو می خواستین؟

یعنی عقب و جلو و بالا و پایین خودتون که هیچ تمام آبا و اجداتون رو یکی کردم از همین نیم ساعت پیش تا حالا. ای تو روح مرده و زنده تون. کمتر از شیش ماه سه بار قیمتش رو بردین بالا، هیچی نگفتیم. تقلبی پر شده نمی دونم کدوم قبرستون رو ریختین تو بازار این مملکت، دم نزدیم. یه کار کردین به طرف باید یه رب توضیح بدیم و شکلش رو بکشیم تا بفهمه چی می خوایم. تازه اگه داشته باشه، فلکزده باید ده دفه اینور و اونورش رو نیگا کنه، بساطش رو بسپره به ما  و بپره اونور خیابون از لای چن تا شمشاد خشکیده یه کیسه پلاستیکی سیاه بکشه بیرون ، از توش دو تا بسته مارلبورو ی قرمز کوتاه سه خط، اونم بدون نوشته "اسموکینگ کیلز" ور داره و یواشکی بده دستمون. انگاری داریم مواد می خریم. بدبختی چیز دیگه ای هم نمی تونیم بکشیم. از تهران پارس تا پارک وی چن تا بقالی پرسیده باشم خوبه؟ تازه نصف شون آشنان و وختی می پرسی وحشت نمی کنن. بماند که امشب دیگه تخم اش رو به کل ملخ خورده، که خدا ی دو جهان کنه همین ملخ بزنه به تخم و ترکه تون. سر جردن، یارو با پیژامه نشسته تو ی دکه اش ، با یه لهجه که معلوم نیس مال کدوم جهنم دره ای هس، می گه: داریم ولی سه هزار وپونصد تومن! همین مونده این یکی بکنه تو پاچه ی ما.  گفتیم آقایون! بی خیال این یه دونه دلخوشی ما شین.  به خرجتون نرفت که نرفت.  د خب همین می شه که هر چی دم دستم بوده حواله خار مادرتون کردم تا همین الان. ما که نشستیم یه گوشه ماستمون رو می خوریم. چی کار داریم به کار شما؟ مگه ورداشتیم  انگشت فرو کنیم تو سولاخ  نفت و دلار و اتم و سوبسید و صندوق های رای تون؟ بکشین بیرون از ما. نیومد هنوز؟


بعضی ها رو

فهمیدن سخته، فهموندن غیر ممکن.

تست

تقریبا همه زن ها آشپز ی می کنن، ولی بهترین آشپز ها مرد هستن.

 در محل نقطه چين هر چی فک می کنی درسته بنويس:

 تقریبا همه زن ها عاشقی رو بلدن، ولی  ... .

.

.

اول اینکه، شات پنجشنبه شب رو گفتیم بذارن روی میزتون، نوش جان. دوم اونکه بهترین جواب هم یه کادو ی درست درمون می گیره از دست کافه چی. سوم، آخر هفته خوبی داشته باشین. چهارم،  بابت نمایش ویژه که حرفش رو زدیم، یه هفته قبل ترش خبر تون می کنم، در ضمن، دو سه تا از رفقا هم پیشنهاد دادن (از نوع باشرمانه اش البته) که در دست تعمیر می باشد. پنجم هم نداریم.

شده حکایت ما

یکی رف طویله شیر بدوشه. هر کار کرد، حیوون راه نداد. یه چار پایه گذاشت زیر پاش. از پشت، دم گاو رو گرف بالا تا میخ کنه به دیفال، یه وخ ناغافل نزنه زیر سطل، که شلوارش افتاد پایین. همین موقع ننه اش اومد تو. این چی بگه خوبه؟ "اگه بگم دارم می دوشم که باورت نمی شه. دارم می کنم".

چرا نداره

بین جماعت یونیفورم پوش، از آتش نشان ها خوشم می آد. فقط.

حرف آخر

بازی ما،

برنده نداشت.

اما

تو باختی.

جبر

تجربه، عجیب ترین معلمی که تا حالا داشتم؛ اول می پرسه ، بعد درس می ده.

انصاف نیس

شیش میلیارد آدم توی این دنیا باشن، اونوخ من دلم فقط واسه یه نفر تنگ بشه.

یه اما داره

اینکه همه رو دوس داشته باشی، فقط به چن نفر اعتماد کنی و دل هیشکی رو نشکونی، خب آره فوق العاده اس ... حیف شدنی نیس.

واسه چن تا بغض مونده تو گلو

بیشتر به اجرا ی نیمه حرفه ای می مونه. اسمش رو بلد نیستم. حتی نمی دونم کی خونده. ولی چه نشست همون بار اول که شنیدم. اصلش همینه. که بگیره، زود. خرابت نکنه ها. منظورم این نیس. باید نشون بده خودشه. که اگه باشه، باقی اش ردیفه. زور زدن نمی خواد . به جایی نمی رسی آخه. گیر م جا ش هم تونستی بکنی، به ضرب سمبه. از یه طرف دیگه می زنه بیرون. گرفتی؟ باید نرم نرم گرمت کنه ... والا تب تند، زود می خوابه. خب خیلی کمه، فاصله این دو تا از هم. سر همین حواس جم می خواد و یه جور بی خیالی، سبکی. چی می گن بش. کنترا ست؟ نقاش جماعت خوب می دونه. مام که قدرتی خدا فقط بلدیم خونه بکشیم و کوه و درخت. نیگا کجا رفتم. خلاصه گشتم پیدا کنم کاملش رو. یا با کیفیت بهتر. نشد. اما دلیل رسیدنم به اینجا حرف یکی دو تا از رفقا بود که خبر از آسمون گرفته روزگار شون می داد. خب، چی باید گفت اینجور مواقع؟ دل درد که نیس سفارش کنی فلان شربت خوبت می کنه. اون که رفته درسش رو خونده، چار تا منشی داره، دیوار دفتر ش پر شده بس که تابلو چسبونده از مدرک و تقدیر نامه، پاشی بری نوبت بگیر ی، هر جلسه چل تومن بسلفی و فرض که تونستی هر چی هست بریزی رو دایره، دست آخر یه مشت قرص و کپسول تجویز می کنه که علی الحساب آروم شی. بقیه اش؟ دست خودته. و گر نه از خدا بیامرز فروید (کله گنده شون همین بود دیگه؟) هم آبی گرم نمی شه، تا تو نخوای. حالا فرض کن یکی مثه سالار که "کاسه چه کنم" یه لحظه از دستش نمی افته، بخواد کاری کنه واست. مسخره نیس؟ ... سر همین گفتم امشب رو بگذرونیم، با هم، فردا رو هم کی دیده. بهر حال رد ش می کنی. نشد نداره. کتره ای حرف نمی زنم. داشتم این حال و هوا رو. نفسی که بالا نمی آد. تنی که به ثانیه ای گر می گیره و درست همون موقع دست و پات یخ می زنن طوری که چن تا پتو و کیسه آب داغ هم جوابگو شون نیستن. وختی قلبت مثه پتک صدا می کنه و چشمات از هر زمانی مستعد ترن ... و این ترس لعنتی که نکنه مهمونت بمونه  گره کور تو ی گلو ت، تا ابد. ولی می گذره. قول می دم.

.

 راستی، با هر چی گوش می دین، قبلش یه انگولک کنین تا وختی رسید ته، خودش برگرد اول کار . حداقل نیمه موند نش زیاد تو ذوق نمی زنه.

باور نکردی

وختی گفتم: "از مردن نمی ترسم"، حرف مرگ نبود که؛ گر چه اونور چیزی هم نباید باشه تا بترسونه منو: یه جهنم داره که همین جا زندگی اش کردم، بدون تو.

مثلا بگیم یه جواب طولانی

این "برو واسه خودت" برای یه سری نوشته ها، به نظرم اضافه اومد. همین شد که به قول یکی از رفقا "در بسته بود". که البته نبود. می گم حالا.

اسمش عقیده اس. خیلی دهن پر کنه. حواسم هس. مخصوصا وختی از یه شب تا صب سه مرتبه عوضش می کنیم. حالا نه اینکه ما بتمن باشیم. نه به جدم. خودمم نمی دونم چرا. شنیدم از اینا یی که هزار تا جلد کتاب تو قفسه دارن، دلیلش شاید اینه که چیزی ندارم تا بابت از دست دادنش بترسم یا  مثلا سن و سال ام گذشته از یه عددی یا  همه اش زیر سر ژن و ایکس و ایگرگه که این آخری بیشتر می خوره؛ یعنی همون موقع  که آقامون می زده توی گاراژ. بگذریم. باعث و بانی اش هر چی بوده  منو رسونده به این باور  که  تا وختی دکمه ارسال رو فشار ندادم (عین این که تا دهن وا نکرده باشیم،  هر چقدر ام فکر تو ی کله مون  تلنبار شده باشه )، کسی خبر دار نمی شه و مسئولیتی هم متوجه ما نیس. ولی بعد اون، آدم باس واسته پای حرفش. حالا نه خیلی رسمی. دادگاه تشکیل ندادیم که . هر چند واسه من باید داره . حرف که باد هوا نیس. راستش خیلی چیزا رو، الکی آسون می گیریم. اینقده گفتیم و شنیدیم "طور ی نشده بابا" یا "خیلی جدی گرفتی قضیه رو " و از همه بد تر "اتفاقی نیفتاده حالا"، که به خیالمون هر چیزی رو شامل می شن. زندگی مون داره از ریخت می افته سر همین "حالا  هر چی". همین جوری سر کار می ریم، ازدواج می کنیم،  بچه دار می شیم. نتیجه؟ یه جف چشم می خواد. من نه جامعه شناسم نه اهل فن. هنر کنم باغچه خودم رو بیل بزنم. اینم که می گم واسه این که یه جورایی ایراد گرفتن ازم. 

 کلمات وزن دارن. قوی و ضعیف بودنشون بسته به این داره که چه جوری  کنار هم بچینی اونا رو. چه جوری بگی. جملات، حتی یه کلمه، مثه شمشیر  زخم می زنن. حتی بد تر. یه وختام از صد تا مسکن بهتر اثر می کنن . با کلمات می تونی بشکنی، طوری که هیچ چسبی نتونه درستش کنه، یا یه نفر رو  بچسبونی به خودت، واسه همیشه. پس شوخی نیس. حداقل من جدی اش گرفتم. حتی وختی شوخی می کنم.

تعارف که نداریم. وا گذاشتن جای اظهار نظر یعنی منتظر جواب مخاطب بودن. به زبون ساده "فلانی نظر تو چیه در مورد این که من گفتم"؟ یا یه چی تو همین مایه ها. بگذریم که واسه خیلی هام مهم نیس کی چی می نویسه. انگاری عادت شده. کافی صابخونه بگه "عجب"، فرتی ور می دارن جواب می دن که "قربون تو برم عزیز دلم با این عجب گفتنت" و تازه بیس تا خط هم تفسیر می زنن زیرش. البت که به ما دخلی نداره. مثال زدم. نه اینجا که توی دنیای واقعی هم هر کی می تونه و باید یه چار دیواری خصوصی واسه خودش داشته باشه. من و تو یا خوشمون می آد یا رد ش می کنیم. مهمه که به کی عقیده داری یا با  چی حال می کنی، ولی من کاری با اینا ندارم. رفتار و فکر تو تا جایی که به بقیه ضرر نمی زنن یه داستان کاملا شخصیه. حالا اگه بخوام دمخور بشم با تو، انتخاب منه. در غیر اینصورت: خدا حافظ. همه چی دو طرفه اس.

پس اگه می نویسم، اونم نه توی دفترچه یاد داشت یا گوشه یه آ چار خط خطی، بعد دعوتت می کنم تا یه چی بگی، قاعدتا منم باس داشته باشم چیزی واسه جواب دادن. عین پینگ پنگ. سادیسم ندارم که تو بشینی وقت بذاری، بخونی و نظر بدی،  منم رد شم برم. خیلی ها اینجوری هستن؟ گفتم که. به من ربطی نداره. حالا فرض که با یه نوشته من - که جایی هم نذاشتم واسه نظر دادن-، تو حرف داری. خب بنویس. هر جا دلت خواست. رو ی هر کدوم از میز های این کافه ته کوچه بن بست. ایمیل کن. اس ام اس بزن، نامه بده، با کبوتر بفرست. چه می دونم، اصن بگو: "سالار این نوشته منو بذا صفه اول".  من نه وبلاگ نویسم نه  نویسنده. اینم که چی توی مجازستان رسمه و واجب،  اصلا کاری  ندارم باش. تو ام نداشته باش اگه می خوای با هم راحت باشیم و بفهمیم حرف هم دیگه رو. اگرم نه که، یه حرف دیگه اس.

یه سری آهنگ رو انگاری واسه شب خوندن. اونم تو پاییز. مخصوصا وختی فردا ش قرار نیس بری سر کار ،می شه بیدار بشینی  کنار پنجره  و واسه  گربه های محل اسم انتخاب کنی.

بی

خسته نشدی؟

 از این همه نبودنت،

 با من.

اگه بتونی

برای فراموش کردن،

تنها راه ممکن

 پاک کردن خاطره ها س.

Enjoy the Silence

فک کنم همه یه جورایی داشتیم تجربه اش رو که واسه دیدن یه فیلم ترسناک درست و درمون، گذاشتیم تا ساعت دو نصفه شب، تک و تنها، که مثلا بهتر "بگیره". ولی به ده دقیقه نرسیده (دور از جون شما، روم به دیوار) به شکر خوردن افتادیم که "ای کاش یکی دیگه ام بود کنار دستمون...". حالا شده حکایت الان ما. البته خبری از جن گیر و طالع نحس نیس. نشستم پای رم و اینتر که صد البته از گالری وحشت دست کمی نداره بس که هر دقیقه از جا پروندن ما رو این میلانی های بی پدر . عنقریبه سوراخمون کنن .  دیدیم اینجوری نمی شه. به قول دکتر راز افشا، موزیک می تونه  فیتیله استرس رو بکشه پایین . یا یه چی تو همین مایه ها. گفتم شاید بد نباشه با شما شریک بشم حال و هوای امشب و این "از سکوت لذت ببر" که جواهری کم نظیره. شاهکار دوستان دوران جوونی ما! خلاصه اینجوی ایت!

.

.

سالار که بعدا از جا پرید اما  واسه گل رم، نوشت:  مثه زندگی می مونه.  این غیر منتظره ها  نیگرمون می دارن. که می شن دلیل ادامه دادن ...  قشنگی اش به همینه دیگه.

خانوم ببر نازنین

طوری جر و واجرمون کردی این سری آخر که جرات نمی کنیم حتی لایک بزنیم نوشته هات رو .

اجبار داری؟

تعریف کردن اینکه تا حالا فقط فلانی و بیساری تو ی زندگی ات بودن و مثلا می خوای نا گفته ای نمونده باشه بین تون ، نشونه صداقت نیس. حماقته.

گیرم قسر در رفتیم

بهشت برم چیکار وختی اونجا هیشکی رو نمی شناسم.

حرف خواستن نیست

من

تو رو

طلب دارم.

چه زود رسیدیم آخر هفته

ساعت دو بعد از ظهر، اوج شلوغی و ترافیک، وختی شماره انداز چراغ قرمز  انگاری می کوبه روی شقیقه هات و قیافه های دور و بر  می  شن  صورتک، بی چشم و دهن و ابرو. درست همون موقع، یه صدا ی آشنا، یه حس خوب، از راه می رسه تا سر بچرخونی، بی اختیار و بگی: "باز خوبه تو هستی" و پشت بند ش  بخند ی ، قشنگ.  یحتمل اگه کسی زاغ سیا ت رو چوب می زده، با تاسف زیر لب نالیده : " مردم زده به سرشون". غافل از اینکه یه نفر، شاید اونور دنیا، از تو و از دلتنگی ات خبر دار شده.  یه نفر واسه ی تو، چشماشو گذاشته رو هم. یه نفر که به یادت بوده زیاد. یه نفر که خاطر تو خیلی می خواد.

.

اول پاییز، قرار مون که یاد تون نرفته؟ شاید تا آخر ش نیگر داشتیم. کار نشد نداره. مخصو صا اگه یکی باشه. که هس.

ته کلاس

ریاضی رو دوست نداشتم. اصن تو مخم نمی رفت. همین شد اینقده دیر فهمیدم که "خواستن من" ضربدر "نخواستن تو" می شه "نرسیدن ما به همدیگه".

به استقبال فصل سرد

عصر های کشدار

و

رخوت انگیز،

یک فنجان چای داغ.

***

نگاهم،

پی باران،

معطل نمی ماند.

این روز ها،

آسمان هم

مهربان تر است.

***

فصل پاییز،

رونق عاشقی ست؛

لذت گم کردن سرما،

در آغوش امن تو.

زنگ اول

خودت رو صد در صد خرج کسی نکن که فقط تا ده بلده بشمره.