مثلا بگیم یه جواب طولانی
این "برو واسه خودت" برای یه سری نوشته ها، به نظرم اضافه اومد. همین شد که به قول یکی از رفقا "در بسته بود". که البته نبود. می گم حالا.
اسمش عقیده اس. خیلی دهن پر کنه. حواسم هس. مخصوصا وختی از یه شب تا صب سه مرتبه عوضش می کنیم. حالا نه اینکه ما بتمن باشیم. نه به جدم. خودمم نمی دونم چرا. شنیدم از اینا یی که هزار تا جلد کتاب تو قفسه دارن، دلیلش شاید اینه که چیزی ندارم تا بابت از دست دادنش بترسم یا مثلا سن و سال ام گذشته از یه عددی یا همه اش زیر سر ژن و ایکس و ایگرگه که این آخری بیشتر می خوره؛ یعنی همون موقع که آقامون می زده توی گاراژ. بگذریم. باعث و بانی اش هر چی بوده منو رسونده به این باور که تا وختی دکمه ارسال رو فشار ندادم (عین این که تا دهن وا نکرده باشیم، هر چقدر ام فکر تو ی کله مون تلنبار شده باشه )، کسی خبر دار نمی شه و مسئولیتی هم متوجه ما نیس. ولی بعد اون، آدم باس واسته پای حرفش. حالا نه خیلی رسمی. دادگاه تشکیل ندادیم که . هر چند واسه من باید داره . حرف که باد هوا نیس. راستش خیلی چیزا رو، الکی آسون می گیریم. اینقده گفتیم و شنیدیم "طور ی نشده بابا" یا "خیلی جدی گرفتی قضیه رو " و از همه بد تر "اتفاقی نیفتاده حالا"، که به خیالمون هر چیزی رو شامل می شن. زندگی مون داره از ریخت می افته سر همین "حالا هر چی". همین جوری سر کار می ریم، ازدواج می کنیم، بچه دار می شیم. نتیجه؟ یه جف چشم می خواد. من نه جامعه شناسم نه اهل فن. هنر کنم باغچه خودم رو بیل بزنم. اینم که می گم واسه این که یه جورایی ایراد گرفتن ازم.
کلمات وزن دارن. قوی و ضعیف بودنشون بسته به این داره که چه جوری کنار هم بچینی اونا رو. چه جوری بگی. جملات، حتی یه کلمه، مثه شمشیر زخم می زنن. حتی بد تر. یه وختام از صد تا مسکن بهتر اثر می کنن . با کلمات می تونی بشکنی، طوری که هیچ چسبی نتونه درستش کنه، یا یه نفر رو بچسبونی به خودت، واسه همیشه. پس شوخی نیس. حداقل من جدی اش گرفتم. حتی وختی شوخی می کنم.
تعارف که نداریم. وا گذاشتن جای اظهار نظر یعنی منتظر جواب مخاطب بودن. به زبون ساده "فلانی نظر تو چیه در مورد این که من گفتم"؟ یا یه چی تو همین مایه ها. بگذریم که واسه خیلی هام مهم نیس کی چی می نویسه. انگاری عادت شده. کافی صابخونه بگه "عجب"، فرتی ور می دارن جواب می دن که "قربون تو برم عزیز دلم با این عجب گفتنت" و تازه بیس تا خط هم تفسیر می زنن زیرش. البت که به ما دخلی نداره. مثال زدم. نه اینجا که توی دنیای واقعی هم هر کی می تونه و باید یه چار دیواری خصوصی واسه خودش داشته باشه. من و تو یا خوشمون می آد یا رد ش می کنیم. مهمه که به کی عقیده داری یا با چی حال می کنی، ولی من کاری با اینا ندارم. رفتار و فکر تو تا جایی که به بقیه ضرر نمی زنن یه داستان کاملا شخصیه. حالا اگه بخوام دمخور بشم با تو، انتخاب منه. در غیر اینصورت: خدا حافظ. همه چی دو طرفه اس.
پس اگه می نویسم، اونم نه توی دفترچه یاد داشت یا گوشه یه آ چار خط خطی، بعد دعوتت می کنم تا یه چی بگی، قاعدتا منم باس داشته باشم چیزی واسه جواب دادن. عین پینگ پنگ. سادیسم ندارم که تو بشینی وقت بذاری، بخونی و نظر بدی، منم رد شم برم. خیلی ها اینجوری هستن؟ گفتم که. به من ربطی نداره. حالا فرض که با یه نوشته من - که جایی هم نذاشتم واسه نظر دادن-، تو حرف داری. خب بنویس. هر جا دلت خواست. رو ی هر کدوم از میز های این کافه ته کوچه بن بست. ایمیل کن. اس ام اس بزن، نامه بده، با کبوتر بفرست. چه می دونم، اصن بگو: "سالار این نوشته منو بذا صفه اول". من نه وبلاگ نویسم نه نویسنده. اینم که چی توی مجازستان رسمه و واجب، اصلا کاری ندارم باش. تو ام نداشته باش اگه می خوای با هم راحت باشیم و بفهمیم حرف هم دیگه رو. اگرم نه که، یه حرف دیگه اس.
یه سری آهنگ رو انگاری واسه شب خوندن. اونم تو پاییز. مخصوصا وختی فردا ش قرار نیس بری سر کار ،می شه بیدار بشینی کنار پنجره و واسه گربه های محل اسم انتخاب کنی.