Make A Wish
دلت می خواست جای من بودی؟
نه، دلم می خواست پیش تو بودم.
Quando sei qui con me
وقتی اینجا با من هستی،
questa stanza non ha piu' pareti
این اتاق دیگر دیواری ندارد،
ma alberi
بلکه درختان،
alberi infiniti
.(تا) بی نهایت درخت (به چشم میاید)
quando tu sei vicino a me
وقتی تو نزدیک من هستی،
questo soffitto viola
این سقف بنفش،
no, non esiste piu'
نه، دیگر وجود ندارد.
Io vedo il cielo sopra noi
من آسمان بالای سرمان را می بینم،
che restiamo qui
که اینجا می مانیم،
abbandonati
رها به حال خود،
come se non ci fosse piu'
مثل اینکه دیگر هیچ چیزی نباشد،
niente, piu' niente al mondo
هیچ چیز، هیچ چیز در دنیا.
Suona un'armonica
سازی می نوازند،
mi sembra un organo
مثل یک ارگ،
che vibra per te e per me
برای تو و برای من،
su nell'immensita' del cielo
آن بالا در بی نهایت آسمان،
Per te, per me
برای تو، برای من،
nel cielo
در آسمان.
عصر پنجشنبه، هوا لبریز بود از دود و غبار. از گیشا که رد می شدیم انگار ماه گرفتگی شده باشه. مغازه ها، سر چراغ، کرکره ها را داده بودن پایین. از پل آل احمد روندم سمت شهرک ژاندارمری. تا به اتوبان برسم دو سه تا چار راه - مرزداران به خصوص- ایست بازرسی بود. امنیت شهر ما دست پلیس نبود. یه سری لباس شخصی، باتوم هاشون رو، تهدیدآمیز، تکون می دادن و با فریاد ماشین ها را متوقف می کردن. دخترک ، هراسان به بازوم چسبیده بود. التماس می کرد: "بیا برگردیم". سعی کردم آرومش کنم. نمی خواستم قرار هفتگی مون خراب بشه: "عزیز من، با ما کاری ندارن. نترس". ولی انگار حرفام را نمی شنید. این اواخر تمام تعریف کردن هاش -که قبلا یا به ماجرا های کلاس نقاشی و شنا ربط داشت یا به قهر و آشتی با سحر و رزیتا -، خلاصه شده بودن به تظاهرات و درگیری هایی که توی تلویزیون نشون می دن یا اینکه از دایی و پدربزرگش شنیده بود ... خیابون را تنگ کرده بودن تا یکی یکی رد بشیم. تا نوبت به ما برسه نگرانی اش بیشتر می شد. سرش را پایین گرفته بود تا اونا را نبینه. دستم رو چنگ می زد. دیدم الانه بغضش بترکه. ناچار از خودم ساختم: "اگر جلومون را گرفتن، کارتم رو نشون می دم. فورا راه رو باز می کنن". با چشمایی نمناک، بی اعتماد نگام کرد. جدی ادامه دادم: "پدر ت را دست کم گرفتی"؟! یکم آرومتر شد. "ولی باید بین خودمون بمونه ها" و کارت ملی ام را لحظه ای نشونش دادم. باور کرد. لبخند کمرنگی روی لباش اومد. بازوم را رها کرد. قرار گرفت. منم خیالم راحت شد. ولی این فکر راحتم نذاشت که چه جوری داره کودکی اش رو میون وحشت و نا امنی سپری می کنه. افسوس.
از ماشین که پیاده می شیم دستمو می کشه طرف مغازه لوازم آرایش فروشی "اول بریم اینجا، یه خرید کوچولو دارم". اسمشو هم می گه. "چی هست حالا"؟ می خنده: "صبر کن الان می بینی". خودش می ره جلو و فروشنده رو صدا می زنه. یارو یه سری شیشه کوچیک رنگی ردیف می کنه روی میز. می گم اینا که لاکه! تندی جواب می ده: "نه، اول لاک رو می زنیم اونوقت با اینها روی ناخن طرح می دیم". بعد دستاشو می گیره جلوی صورتم. "آهان فهمیدم". (الکی گفتم. بازم نفهمیدم). همون اول سه چار تا رو می ذاره کنار. بقیه رو با حوصله ورنداز می کنه. بعضی ها رو باز می کنه و با نوک فرچه یه اثر کوچیک می ذاره روی ناخنش. یه ده دقیقه ای می گذره. حوصله ام سر می ره. تا سر می چرخونم طرف ویترین، مثه اینکه حواسش به من بوده، صدام می کنه: "حالا کدومش قشنگتره"؟ دو تا رو انتخاب کرده. "من که می گم جفتشو بگیر". معمولا این بهترین جوابه ولی قانع نمیشه: "نه عزیز من! می خوام سلیقه جنابعالی رو بدونم". سعی می کنم با دقت بیشتری نگاه کنم. واقعا تفاوتی بین اونا نمی بینم. واسه اینکه خلاص شم یکی رو نشون می دم. "ولی لاک من خودش قرمزه"! راست می گه. "پس اون یکی رو ور دار". که اخم می کنه: "داری الکی می گی، نه"؟ خودمو جمع و جور می کنم: "یعنی چی؟ هر کدوم رو که می گم یه حرفی درمی آری دیگه." رسما بهش بر می خوره "همیشه همینطور بودی. اصلا فهمیدی موهام رو کوتاه کردم؟" چی؟! به دو رشته بافته شده که روی شونه هاش انداخته نگاه می کنم. می فهمه تو باغ نیستم: "زیرش مرتب شده، چتری هام رو هم کوتاه کردم. درضمن کفشام هم جدیده. خودت پولشو دادی". باید یه جوابی پیدا کنم. اینجور مواقع بهترین دفاع، حمله است: "آخه امون نمی دی که. کور که نیستم...". حالا می خواد از دلم دربیاره. خودشو لوس می کنه: "باشه قبول. خب هولم دیگه. اصلا ولش کن... حرف شما درسته، جفتشو بر می دارم. بهتره من"!
.
نزدیک رستوران یکم تند می کنه، چند قدم می ره جلو و برمی گرده طرفم: "می شه دفعه بعد شلوار لی نپوشی"؟ ای بابا! "امشب گیر دادی ها"! می خنده: "شوخی کردم...". زیر بازوم رو می گیره. گارسون می آد به استقبالمون: "میز برای چند نفر؟" می گم دو نفر و برمی گردم با لبخند به همراهم نگاه می کنم. دخترم داره بزرگ می شه...
"نمی دونی ...نمی دونی" ... از دیشب افتاده توی کله ام ... نه یادم می آد کجا خوندم یا از کی شنیدم ... قربونش برم حافظه درست و حسابی ام که ندارم ... هر چی زور می زنم فایده نداره تا درست موقعی که شک می کنم شاید از خودم درآوردم، یکی از رفقا، کلافه از "نمی دونی ... نمی دونی" گفتن های من، در اتاق رو باز می کنه و می ناله: "خفه مون کردی بابا! بقیه اش رو هم بخون خب"! نگاهم رو از پنجره می گیرم و برمی گردم طرفش: "مگه تو بلدی"؟ بی حرف می ره سر کشوی میزش و برمی گرده: "باید تو این سی دی باشه، نمی دونم کدوم تراکه ... شاهرخ خونده ...". عجب! این بابا که اصلا توی فیووریت هام نبوده و نیست، پس این آهنگ چه جوری ... بذار ببینم... آره راس می گه. پیداش می کنم. روی "نمی دونی" کلیک می کنم:
نمی دونی، نمی دونی
وقتی چشمات پر خوابه
به چه رنگه به چه حاله
مثل یک جام شرابه
نمی دونی، نمی دونی
چه عمیقه ...
.
.
آهنگ به وسط نرسیده دوزاریم می افته: از اون کمی که دیدم، از اون تصویر مات و بی رنگ، فقط چشم هاش یادم مونده...چشم هاش...کینگ کنگ ام با اونهمه عظمت، دس آخر سر یه زن به فاک رفت.
فسقل زنگ زده تا خبر بده یه بچه گربه خریده. تعجب می کنم، اساسی. "مگه تو حساسیت نداری؟ گربه پشماش می ریزه، هزار جور مریضی داره ... اصن مادرت چرا قبول کرده"؟ دستپاچه جواب می ده: "خیالت راحت باشه. بردیمش دکتر، براش آمپول زد. گفت سالمه" ... سعی می کنم یه جوری سرش شیره بمالم: "حالا چرا گربه. به نظر من سگ بهتره. اینو پس بده، خودم یه توله واست می خرم". می خنده: "به مامان گفتم قبلا. گفت اگه سگ می خواستم بابات رو نیگر می داشتم".