چشمهایش
"نمی دونی ...نمی دونی" ... از دیشب افتاده توی کله ام ... نه یادم می آد کجا خوندم یا از کی شنیدم ... قربونش برم حافظه درست و حسابی ام که ندارم ... هر چی زور می زنم فایده نداره تا درست موقعی که شک می کنم شاید از خودم درآوردم، یکی از رفقا، کلافه از "نمی دونی ... نمی دونی" گفتن های من، در اتاق رو باز می کنه و می ناله: "خفه مون کردی بابا! بقیه اش رو هم بخون خب"! نگاهم رو از پنجره می گیرم و برمی گردم طرفش: "مگه تو بلدی"؟ بی حرف می ره سر کشوی میزش و برمی گرده: "باید تو این سی دی باشه، نمی دونم کدوم تراکه ... شاهرخ خونده ...". عجب! این بابا که اصلا توی فیووریت هام نبوده و نیست، پس این آهنگ چه جوری ... بذار ببینم... آره راس می گه. پیداش می کنم. روی "نمی دونی" کلیک می کنم:
نمی دونی، نمی دونی
وقتی چشمات پر خوابه
به چه رنگه به چه حاله
مثل یک جام شرابه
نمی دونی، نمی دونی
چه عمیقه ...
.
.
آهنگ به وسط نرسیده دوزاریم می افته: از اون کمی که دیدم، از اون تصویر مات و بی رنگ، فقط چشم هاش یادم مونده...چشم هاش...