عصر پنجشنبه، هوا لبریز بود از دود  و غبار. از گیشا که رد می شدیم انگار ماه گرفتگی شده باشه. مغازه ها، سر چراغ، کرکره ها را داده بودن پایین. از پل آل احمد روندم سمت شهرک ژاندارمری. تا به اتوبان برسم دو سه تا چار راه - مرزداران به خصوص- ایست بازرسی بود. امنیت شهر ما دست پلیس نبود. یه سری لباس شخصی، باتوم هاشون رو، تهدیدآمیز، تکون می دادن و با فریاد ماشین ها را متوقف می کردن. دخترک ، هراسان به بازوم چسبیده بود.  التماس می کرد: "بیا برگردیم". سعی کردم آرومش کنم. نمی خواستم قرار هفتگی مون خراب بشه: "عزیز من، با ما کاری ندارن. نترس". ولی انگار حرفام را نمی شنید. این اواخر تمام تعریف کردن هاش -که قبلا یا به ماجرا های کلاس نقاشی و شنا ربط داشت یا به قهر و آشتی با سحر و  رزیتا -، خلاصه شده بودن به تظاهرات و درگیری هایی که توی تلویزیون نشون می دن یا اینکه از دایی و پدربزرگش شنیده بود ... خیابون را تنگ کرده بودن تا یکی یکی رد بشیم. تا نوبت به ما برسه نگرانی اش بیشتر می شد. سرش را پایین گرفته بود تا اونا را نبینه. دستم رو چنگ می زد. دیدم الانه بغضش بترکه.  ناچار از خودم ساختم: "اگر جلومون را گرفتن، کارتم رو نشون می دم. فورا راه رو باز می کنن". با چشمایی نمناک، بی اعتماد نگام کرد. جدی ادامه دادم: "پدر ت را دست کم گرفتی"؟! یکم آرومتر شد. "ولی باید بین خودمون بمونه ها" و کارت ملی ام را لحظه ای نشونش دادم. باور کرد. لبخند کمرنگی روی لباش اومد. بازوم را رها کرد. قرار گرفت. منم خیالم راحت شد. ولی این فکر راحتم نذاشت که چه جوری داره کودکی اش رو میون وحشت و نا امنی سپری می کنه. افسوس.