ساعت دو بعد از ظهر، اوج شلوغی و ترافیک، وختی شماره انداز چراغ قرمز  انگاری می کوبه روی شقیقه هات و قیافه های دور و بر  می  شن  صورتک، بی چشم و دهن و ابرو. درست همون موقع، یه صدا ی آشنا، یه حس خوب، از راه می رسه تا سر بچرخونی، بی اختیار و بگی: "باز خوبه تو هستی" و پشت بند ش  بخند ی ، قشنگ.  یحتمل اگه کسی زاغ سیا ت رو چوب می زده، با تاسف زیر لب نالیده : " مردم زده به سرشون". غافل از اینکه یه نفر، شاید اونور دنیا، از تو و از دلتنگی ات خبر دار شده.  یه نفر واسه ی تو، چشماشو گذاشته رو هم. یه نفر که به یادت بوده زیاد. یه نفر که خاطر تو خیلی می خواد.

.

اول پاییز، قرار مون که یاد تون نرفته؟ شاید تا آخر ش نیگر داشتیم. کار نشد نداره. مخصو صا اگه یکی باشه. که هس.