نشستیم پای تلویزیون که داره سریال نشون می ده. سمیرا پرتغال پوست می گیره. با چه دقتی، پر پر می کنه می چینه تو ی پشقاب ، جلومون. من خلال می کنم، سرم گرم شه. حسین واسه خودش زمزمه می کنه: "مال من دست خودم نیست". فورا یه پس گردنی از رضا می خوره: "حال من! الاغ"! بعد با ابرو به زنش اشاره می کنه. پدرام با یه ساک پیرهن و شلوار رفته توی اتاق و پنج دقیقه یه بار می آد بیرون: "بچه ها! لطفا یه لحظه"! هر دفه هم دسته جمعی، دیده و ندیده، تاییدش می کنیم بلکه خلاص بشیم از دستش. فرزاد فقط ساکته. اصن اینجا نیس. می رم  توی نخ خاکستر سیگارش که عنقریبه بریزه رو فرش و داد سمیرا بلند شه. هوس یه چیزی می کنم که اسمش یادم نمی آد: "سمی جان، از این یارو ها داری بمالیم رو خیارمون"؟ رضا دوباره چشم غره می ره. می فهمم سوتی دادم. سمیرا طرف منو می گیره: "کاریش نداشته باش. می دونم چی می گه. الان می آرم". پدارم دوباره فشن شو گذاشته. یه پیرهن کرم تنش کرده با کت و شلوار شکلاتی: "این چطوره"؟ مات موندیم چی بگیم. فرزاد جا به جا می شه. بر می گردم طرفش. چشماش نیمه بازن: "خوبه. همین خوبه. فقط یه چوب کم داری". اونقده جدی می گه که منم به شک می افتم. پدرام دور و برش رو نگاه می کنه: "چوب واسه چی"؟ فرزاد، همونطور که سرش رو می بره پایین، شمرده جواب می ده: "بکن توی ک..نت. می شی عین کیم". اتاق منفجر می شه. من ولو می شم روی فرش. حسین، پرتغال می پره تو گلو ش. قرمز می شه. رضا محکم می زنه پشتش: "خدا خفه ات کنه". معلوم نیس با کیه. صدای سمیرا از توی آشپز خونه بلند می شه: "کی بستنی می خواد"؟