غیر منتظره
یه چی می گم، یه چی می شنوین. صدا به صدا نمی رسید. بیرون سگ لرز می زدی، ولی می ارزید به موندن توی اون حموم زنونه. راستش با شلوغی از همون اول مشکل داشتم؛ وختی سوم، چهارم دبستان می رفتم. یه خاله کوچیک داشتیم (داریم هنوز منتهی زندگی اش رو برده اونور آب) که تا قبل اینکه یه الاغی بیاد بگیرد ش، هر پن شنبه خونه ی ما بود و غروب که می شد با جهان شال و کلاه می کردن برن خیابون پهلوی. تهرون مثه حالا اینقده مرکز خرید نداشت که. سبزه هم که از خدا ش بود. این وسط من شکنجه می شدم. تجسم کن وسط یه گله آدم، ترس گم شدن، از چپ و راست تنه می خوری و قد ت هم اونقدر کوتاهه که فقط پایین تنه جماعت رو می بینی. نفس کم می آوردم ... هنوز هم همینطوره. فقط قد م بلند تر شده. گو اینکه جا ها ی بد تر ی هم هس، مثه آسانسور. بگذریم. خلاصه دنبال بونه می گشتم واسه بیرون رفتن که موبایلم می ره روی ویبره. تو ی دستم بود و گرنه عمرا می فهمیدم. " بله"؟ حسین زنگ زده، می خواد بپرسه کجا م. این موجود کار ش همینه. وختی که نباید ، سر و کله اش پیدا می شه. موندم چی جواب بدم. کا ش چک کرده بودم اول شماره رو. "همین دور و ورا ... چطور مگه"؟ حتم دارم ول نمی کنه. "استادیوم رفتی این وقت شب" ؟ دستم رو می ذارم رو ی گوشم که یعنی خوب نمی شنوم. "نه بابا ... وزرا م... عباس آباد ...". حسین ساکت می شه. شک کرده لابد. گور باباش. دهن وا کنه، می گم آنتن نمی ده و خلاص. اینطرف ، به فاصله نیم متر، یا یکم بیشتر از هم واستادیم؛ چش تو چش. نه از قصد. واقعا جا نیس. "چرا داری می پیچونی بنده خدا رو"؟ ... قیافه کسی رو می گیرم که تو ی باغ نیس، مثلا: "ها؟" می خنده: " مگه رضا اینا نیستن؟ خب بگو کجاییم ... شاید بخوان بیان اونام " . فک ام می افته پایین، رسما. از کجا فهمید ؟! چاره ای ندارم. انگار بخوام اعتراف کنم، فقط سعی ام اینه عادی باشم: "جانور! استادیوم کجا بود؟ گفتم عباس آباد ... شهر فرنگ ...". نمی ذاره تموم کنم حرفمو. هوار می زنه بی پدر: " رضا جان! ... فرزاد من! ...بگم؟ بگم؟ ... بردنش سینما ..." و ریسه می ره . اونور خط همهمه می شه . می خوام قطع کنم که رضا می آد پای تلفن: " این مشنگ رو ول کن. خوشحال شدم . خیلی ". حس می کنم داره با لبخند می گه ولی توی لحن ش کنایه نیس: " سمیرا داره بال بال می زنه. بعد فیلم، اگه حالش رو داشتین ... خلاصه ما بیداریم" . اول یه مکث و بعد آروم تموم می کنه: "دیدن داره اون که سمبه اش اینقده پر زور بوده. سلام برسون". گوشی دستمه هنوز. فاصله از نیم متر، کمتر شده . طور ی نیگا م می کنه که انگار ی همه چی رو شنیده. حدسم درسته . چشماش برق می زنه. از این سبز تر دیگه نمی شه: "خیلی دوس دارم ببینمشون ... دست خالی ولی نه ها ... یه سبد گل می گیریم، به سلیقه تو".
