تبليغاتX
روزمرگی های یک "غیر قابل تحمل"

روزمرگی های یک "غیر قابل تحمل"

ناگزیر

کله سحر که زدم بیرون، دیدم مالیدن به سپر ماشین. خب، باید شاکی می شدم، قاعدتا. ولی یادم اومد قبلش، وختی با حوله، خیس خیس، جلوی آینه واستاده بودم و دومین پیک صبحگاهی رو به سلامتی تو رفتم بالا، به خودم قول دادم امروز رو بی خیالی طی کنم. حداقل. از همت انداختم توی مدرس، سیگارم رو روشن کردم، شیشه رو دادم پایین، سی دی رو بردم روی این تراک. می دونم. جاش مونده. درست وسط سینه ام. اینم دارن همینو می خونه. ولی، دیشب به خودم گفتم: توام به من فکر می کنی. چه دلت بخواد یا نه. مخصوصا الان. سردی هوا رو که داری. هر چی بیشتر خودتو توی لحاف بپیچی، بازم گرمای تن منو کم می آری. دست تو که نیست. ماشه رو که چکوندی، از روی خشم، چشمات بسته بود. درست. ولی طرح صورت من، با تمام جزئیاتش، که از یادت نمی ره. "صدای مخملی" ام چطور؟ اونم ساعت سه صبح. "تریاک که نیستی نشه ترکت کرد". راس می گفتی. ولی یادم رفت بت بگم هر چیزی نئشه گی خودشو داره. نرم شدنت زیر نوازش های بی وقفه یه "حرفه ای". با خماری این چیکار می کنی؟ می بینی؟ نمی شه در بری.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط Sopish  | 

کودکانه

می دونی اگه برگردی چقدر خوب می شه؟

+ نوشته شده در  ساعت   توسط Sopish 

تب

یکشنبه ها روز جلسه اس. معمولا دو ساعتی طول می کشه. باور کردنش مشکله ولی نه کار خاصی می کنیم نه حرف بدرد بخوری می زنیم. یه روتین اداریه. باید برگذار بشه. همین... جناب مدیر کل، با اون صدای نکره اش، گزارش هایی رو که ظرف هفته تحویلش دادیم واسه خودمون بلغور می کنه. بقیه هم به جد مشغول بلعیدن شیرینی و میوه های روی میزن. منم تمرین امضا می کنم. موبایلم می ره رو ویبره. فسقله. حتما یادش رفته که نمی تونم جواب بدم. ول کن نیس. چاره ای ندارم. یه "ببخشید" می گم و از اتاق می زنم بیرون. شماره شو می گیرم. سر زنگ اول بر می داره. معلومه بدجور منتظره. تند تند شروع می کنه : "سلام پدر جان. عصبانی نشو. کار فوری داشتم". لابد دوباره یه دسته گل اساسی به آب داده، مادرش آمپر چسبونده و منو می خواد واسه پادرمیونی. ایندفه داستان فرق می کنه. "فانی سرما خورده. بیا ببریمش دامپزشکی". خب، چی باید بش بگم؟ حالا اگه حرف از سقط شدن بابا بزرگش یا ترکیدن دایی جانش بود، می شد قسر در رفت. پای سلامتی "فانی" در میونه. شوخی که نیس. می خندم و می گم باشه. یه ساعت بعد، توی مطب دکتر فلانی، بالاتر از پونک، منتظریم تا نوبتمون بشه. در و دیوار پره از عکس جک و جونور و پوستر های آموزشی. بغیر از ما یه پسر بچه ام هست، با قفسی هم قد خودش و یه جفت قناری. دکتر ناخون یه گربه رو می چینه. فسقل سعی می کنه اطلاعات جانور شناسی اش رو برخ بکشه. "واسشون واکسن زدین"؟ یه "نمی دونم" گفتن پسرک کافیه تا سر صحبت رو باز کنه. بر عکس من با بقیه راحت تره. زود اخت می شه. فقط باید موضوع مورد علاقه اش رو پیدا کنه... پاییز از نیمه هم رد شده اما نور خورشید هنوز پر زوره. آفتاب درست می زنه وسط تخم چشمم. تو شش و بش اینم که جام رو عوض کنم یا نه که یه عدد شاسی بلند با ابعادی قابل تحسین از در وارد می شه. از اون بدن ها که با آدم حرف می زنه. مانتویی تنش کرده که این "گویا" بودن رو بهتر نشون می ده. نزدیکترین صندلی به اتاق معاینه رو انتخاب می کنه. درست روبروی من. اخم کرده و به نظر مضطرب می آد. یه چی شبیه کوله پشتی با خودش آورده که می ذاره رو زمین و سر میده میون پاهاش. زود به این فکر می افتم که شبیه کی می تونه باشه. بازی مورد علاقه من. حقیقتا قیافه اش آشنا می زنه: موهایی لخت و مشکی که زیر روسری سبزش به زور بند می شن، پیشونی بلند، یه جفت چشم درشت و احتمالا قهوه ای (کور رنگی که یادتون هست؟) و دماغی که به نظر دست نخورده می آد. لب پایینی اش، درست از وسط ترک داره و چقدر بهش می آد. حاضرم شرط ببندم وقتی بخنده گونه اش چال می افته. زکی! عجب سقی دارم من. بنده خدا بغض کرده. دست می بره توی کوله. یه موجود پشمالوی سفید رو در نهایت دقت، مثه بلور بارفتن، بلند می کنه و با نگرانی می گیره جلوی صورتش. حیوون چنان زوزه ای می کشه که مو به تن آدم سیخ می شه. حالا دیگه رسما اشک می ریزه. دنبال یه جمله می گردم بلکه بتونه کمکی بکنه که خودش به حرف می آد: "می تونم ازتون خواهش کنم...". دعا می کنم نخواد بده اش بغل من. اونوقت کی حریف فسقل می شه. درجه حسادتش بالاتر از خط ماکزیممه. اینجا رو به خودم رفته. از اون گذشته با سگ های فانتزی میونه خوبی ندارم. مخصوصا وقتی نتونم سر و تهشون رو تشخیص بدم. خوشبختانه کارش چیز دیگه اس: "اگه بشه ما زودتر بریم...". روی این "ما" هم طوری تاکید می کنه که انگاری یه آدم همراهشه. زیر چشمی فسقل رو می پام: هنوز سرش گرمه. حالا باید میمیک صورت با تن صدام هماهنگ باشه و حاکی از یه همدردی عمیق: "خواهش می کنم. اصلا مسئله ای نیس". یه نفس عمیق می کشه. همین؟ واقعا زحمت کشیدی. ولی عیبی نداره، ادامه می دم: " نگران نباشین. حالش خوب می شه. من که فکر نمی کنم مشکل حادی داشته باشه". یکی نیس بگه تو از کجا می دونی؟ سرش رو به علامت تایید تکون می ده. خسته نشی اینقده حرف می زنی: "چقدر قشنگ احساستون رو نشون می دین... معلومه خیلی براتون عزیزه... این حس قشنگ شما پر از انرژی مثبته". یا خدا! این جمله رو از کجام درآوردم؟ با چشمای نمناک لبخند می زنه. آهان! اینم گودی روی صورتش. نگفتم؟ دنبال دستمال کاغذی می گرده. پیش دستی می کنم و جعبه اش رو از روی میز بر می دارم. "بفرمایین". خیله خب. شمام باید یه چی بگی دیگه. یه وختا یکی می دی، یکی می گیری. مثه پینگ پونگ... نخیر، تو باغ تشریف ندارن. شایدم می خواد تا ابد این پشمالو رو ناز کنه؟ باشه، اصراری ندارم. بر می گردم طرف فسقل. اونم کم آورده. پسرک خجالتی تر از این حرفاس. همینکه از جاش بلند می شه تا بیاد پیش من این یکی زبون وا می کنه: "مال شما چطوره"؟ (ببخشید؟! می شه سوالتون رو واضح تر بیان کنین)؟ تا بیام حرف بزنم نفر بعدی رو صدا می کنن. نیم خیز می شه: "با اجازه تون"... سری تکون می دم که یعنی: به سلامت! خانم کوچیک آستین کتم رو می کشه: "مگه ما جلوتر نبودیم"؟ فوری بحث رو عوض می کنم. "این زبون بسته تشنه اش نیست"؟ می زنه پشت دستش: "ای وای. راست می گی. یادم رفت آب معدنی بیارم ...". بفرما. کار واسه خودم تراشیدم. "فقط پلور باشه ها". تا برم و برگردم نوبت ما شده. زودتر از اونچه فکر می کردم. بدون حرف از کنار هم رد می شیم. فسقل دلش رو نداره بیاد تو. دکتر فانی رو از بغلم می گیره و می خوابونه روی تخت. اول ضربان قلبش رو گوش می ده. حالا می خواد واسش درجه بذاره. به خودم می گم چه جوری دهن اینو وا می کنه که دمبش رو می گیره بالا. تازه دوزاریم می افته. طفلک! صحنه جالبی که نیست. از شانس خوشگل من دکی جون امروز دست تنهاس. بهم می گه کمر گربه رو سفت نگه دارم. مثلا سعی داره بهم دلگرمی بده: "یه لحظه اس. بهرحال درد داره". نمی دونم چرا ولی خنده ام می گیره. نزدیکه از دهنم بپره "بستگی داره"! خوبه چیزی نمی گم. عوض من فانی صداش در می آد. شکنجه پنج دقیقه ای طول می کشه. واسش سه تا آمپول تجویز می کنه که یکیش رو درجا می زنه. از اتاق می آم بیرون. صاحب پشمالوی سفید هنوز نرفته. انگاری یه لامپ توی مغزم روشن می شه: تو مایه های سلما هایکه! البته با کمی تخفیف. این به کنار. مونده چه کار کنه؟ فهمیدنش زیاد سخت نیست. چشمم می افته به اتاق لوازم. "می خوای یه قلاده واسه فانی بگیری"؟ قاعدتا باید رو هوا بزنه. ولی نه! ترجیح می ده کنار پدرش جانش بمونه: "باشه یه روز دیگه". سلما از جا بلند می شه. "من از شما تشکر نکردم". فسقل می پره وسط: "واسه چی"؟ بیا درستش کن. موندم که چی بگم. "همین که سر و صدای این پسر بی تربیت رو تحمل کردین". نه بابا! طرف تیز تر از این حرفاس! حالا نوبت منه که لبخند بزنم... با هم از پله های دامپزشکی می آیم پایین. یه لحظه مکث می کنه. بزغاله شیش دنگش اینجاس. چیزی می گه که درست نمی فهمم و تندی از ما جدا می شه. "یکم عجیب نبود"؟ در ماشین رو براش باز می کنم: "دقت نکردم". سبد گربه رو می ذاره رو صندلی عقب: "جدا"؟ تمرکز ندارم. حرفی نمی زنم تا شاید اینطوری بی خیال بشه. کور خوندم. "من که می دونم ... ". صبر می کنم تا کمربندش رو ببنده: "چی داری می گی"؟ فیس ضبط رو از توی داشبورد بر می داره: " تو از شکلش خوشت نیومد". اصلا حواسم نیست. ایندفه بی فکر جواب می دم: "آهان. نه اتفاقا، بدک نبود". می زنه زیر خنده: "منظورم سگش بود".

.

.

یه زمانی، سی و چن سال پیش، "لاو استوری" و داستان عشق نافرجامی که "رایان اونیل" و "الی مگ گرا" بازی کردن، برو بیایی داشت واسه خودش. "ساند تراک" ش هم که جاودانه شد. خواننده اش هم اندی ویلیامز بود که اون آهنگ رو با دو تا ورژن اجرا کرد. این یکی رو من بیشتر دوست دارم. برای حسن ختام یه روز از روز مرگی های یک غیر قابل تحمل "فاناتیک"، شنیدن یه "اولد سانگ" شاید انتخاب بدی نباشه.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط Sopish  | 

خالی

دلم می خواد یه جاییم درد بگیره، مثلا دندونم، یا دستم یا ... چه می دونم، مهم نیس کجام، فقط از اون درد ها باشه که امون آدم رو می بره. اینجوری حداقل واسه یه مدت به تو فکر نمی کنم.

ببین کارم به کجا رسیده...

.

.

با شما: ممنونم از این همه محبتی که به من داشتین. راستش در جواب بعضی میل ها حتی نمی دونستم چی باید بنویسم... یه کافه وختی سر پاس که هم کافه چی اش سرحال باشه و هم چراغش روشن. اینجام که قربونش برم تاریک تا اطلاع ثانویه. حالا به قول قدیمی ها یه هلک و هلکی می کنیم تا ببینیم چی پیش می آد.

فعلا اینو داشته باشین تا بعد.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط Sopish  | 

قدغن

مسیر دفتر تا پارکینگ یه ربعی طول می کشه. این شبها تا دیر وقت می مونم. برم خونه که چه کنم؟ می خوام وقتی برسم یه راست برم توی تخت. دیشب هوا سوز داشت. یخ کردم تا رسیدم به ماشین. استارت که زدم ضبط واسه خودش شروع کرد به خوندن. ریچارد مارکس بود. زدم جلو. رسیدم به هتل کالیفرنیا. اینم رد کردم . آبا می خوند. ای بابا! سی دی رو  کشیدم بیرون، پرت کردم پشت سرم...

.

.

لامصب شد یه چی واسه دل خودم بخوام و با تو از اون خاطره نداشته باشم؟ بدبختی سلیقه ام اونقده گل و گشاد نیس. می گم برم رستوران، اون سه چار تا جایی که دوس دارم، می بینم تو باهام بودی. هوس کنم زیر بارون قدم بزنم، با تو قبلا رفتم. حوصله فیلم دیدن رو هم ندارم. از این ور می خرم از اون ور تلنبار می کنم گوشه کمد. سیگار کشیدنم عذابی شده واسه خودش. "سیگار های عاشقی زود تموم می شن". حالا به نصفه نرسیده خاموشش می کنم. اگوئیست رو بگو. می ترسم چشمم به شیشه اش بی افته. چه برسه که بخوام بزنم زیر گردنم. پشت چراغ قرمز خدا خدا می کنم این بچه ها "شب بو" جلوم نگیرن. "می بینی چقدر راحت خر می شم. با دو تا شاخه گل". اون سری آخر اونقده تعریف کردی که رفتم از موسیو سه تا دبه گرفتم. هنوز دست نخورده موندن. کاش لااقل پای این یکی نبودی. چن وقته لب به نیمرو نزدم؟ "زرده رو قاطی کنم یا سوا باشه"؟  از حالا غصه ماه رمضون رو گرفتم. همین یه قلم جنس رو کم داشتم. در بدر شدن واسه یه کوچه خلوت، وسط ظهر، صدای اذان و چشیدن طعم گس لبات: "توام وقت گیر آوردی"؟ راستی شکنجه ام رو کامل کردم. به آبدارچی گفتم ساعتی یه لیوان چایی بیاره. گفتم یه رنگ باشه. عین قیر. آخه یادم نمی آد آخرین دفه ای که قهوه دم کردم کی بود. تازه گی ها یه منطقه ممنوعه دیگه هم اضافه شده. جمعه خواستم برم خونه جلال. مثه همیشه از مدرس اومدم بپیچم تو میرداماد. جف پا رفتم رو ترمز. دیدم نمی شه. انداختم توی صدر. گفتم از زیر پل رومی می رم. کوچه پس کوچه های دولت رو چیکار می کردم؟ آهان، فقط پیرهن مشکی رو راحت می پوشم. دو تا دیگه ام خریدم. یادت که نرفته؟ "سیاه نپوش، بهت نمی آد".

.

.

جلسه دوم باشه واسه بعد. نافرم "غیر قابل تحمل" شدم. خودش بهم گفت.

.

.

حق با تو بود.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط Sopish  | 

دالار

نشستیم پای تلویزیون که داره سریال نشون می ده. سمیرا پرتغال پوست می گیره. با چه دقتی، پر پر می کنه می ذاره جلومون. من لیوان ها رو یکی یکی، اندازه می زنم. حسین واسه خودش زمزمه می کنه: "مال من دست خودم نیست". فورا یه پس گردنی از رضا می خوره: "حال من! الاغ"! بعدشم با ابرو به زنش اشاره می کنه. پدرام با یه ساک پیرهن و شلوار رفته توی اتاق و پنج دقیقه یه بار می آد بیرون: "بچه ها! لطفا یه لحظه"! هر دفه هم دسته جمعی، دیده و ندیده، تاییدش می کنیم بلکه خلاص بشیم. فقط فرزاد ساکته. اصن اینجا نیس. رفتم توی نخ خاکستر سیگارش که عنقریبه بریزه رو فرش و داد سمیرا بلند شه. هوس یه چیزی می کنم که اسمش یادم نمی آد: "سمی جان، از این یارو ها داری بمالیم رو خیارمون"؟ رضا دوباره چشم غره می ره. حس می کنم سوتی دادم. سمیرا طرف منو می گیره: "چیکارش داری؟ من حرف زدنش رو می فهمم. الان می آرم". پدارم دوباره فشن شو گذاشته. یه پیرهن کرم تنش کرده با کت و شلوار شکلاتی: "این چطوره"؟ ایندفه فرزاد جا به جا می شه. بر می گردم طرفش. چشماش نیمه بازه: "خوبه. همین خوبه. فقط یه چوب کم داری". اونقده جدی می گه که منم به شک می افتم. پدرام دور و برش رو نگاه می کنه: "چوب واسه چی"؟ فرزاد، همونطور که سرش رو می بره پایین، خیلی آروم جواب می ده: "بکن ک..نت. می شی عین کیم". کم مونده از روی راحتی پرت بشم پایین. حسین، پرتغال می پره توی حلقش. قرمز شده. رضا محکم می زنه پشتش: "خدا خفه ات کنه". معلوم نیس با کیه. صدای سمیرا از توی آشپز خونه بلند می شه: "کی بستنی می خواد"؟

+ نوشته شده در  ساعت   توسط Sopish  | 

همینجوری

این جمله "wrong time wrong place" رو حتما شنیدین. در موقعیتی قرار می گیریم که اجتناب ناپذیره. دست ما نیست. مثه خواب دیدن. اغلب شرایط خوشایندی هم از آب در نمی آد. ولی بعضی وقتا لازمه. بدردمون می خوره. تکلیفمون رو روشن می کنه. دونستن یه چیزا درد داره. ولی شخصا به بی دردیِ نفهمیدن ترجیح می دم.

.

.

مهر سال شصت و هشت. از خونه زده بودم بیرون به قصد دیدن یکی از رفقا. از اون قرار ها که اصلا نمی دونی واسه چی قبولش کردی. از سر بی خودی. تازه چهارشنبه هم بود. یعنی اصلا نباید کاری خارج از روتین می کردم. تجریش، یکی از خطی های بیست و پنج شهریور رو گرفتم و نرسیده به پل رومی، پشیمون شدم، همینجوری. از تاکسی اومدم پایین و مردد بودم که شریعتی رو خوش خوشک برم پایین یا نه سر خر کج کنم و برگردم بالا. الکی دلشوره داشتم. حتی وایستاده توی پیاده رو سیگار هم کشیدم. کاری که معمولا نمی کنم. کاسه "چه کنم" دستم بود که دیدمش. درست اونور خیابون. شونه به شونه یه مرد دیگه. از اون تیپ های "فرق از کنار باز کرده، سیبیل، پیراهن سفید، شلوار پارچه ای قهوه ای و کیف سامسونت به دست". باورم نمی شد. اونقدر واسم غریب بود که یه آن به چشمام شک کردم. قدم زنان مسیر عوض کردن و یه راست اومدن طرف من که عین بهت زده ها سر جام خشکم زده بود. هزار جور فکر از سرم گذشت. این که برم جلو قبل از هر حرفی یه کشیده حوالش کنم یا داد و هوار را بندازم و با مرتیکه گلاویز بشم یا آروم بکشم کنار و ببینم کجا می رن ... یادمه حتی داشتم واسه خودم توجیه هم می کردم. تا دوقدمی هیچکدوم سرشون رو بالا نگرفته بودن. داشت چیزی تعریف می کرد و ریز می خندید. لحظه ای صورت چرخوند و خب، منو دید. اونم شوکه شد. برید. همه چیز در چند ثانیه رخ داد. چشم تو چشم از کنار هم گذشتیم. نگاه من لبریز از ناباوری و خشم بود و نگاه اون پر از ترس و بی قراری... تا سه روز جواب تلفن هاش رو نمی دادم. نه اینکه قهر کرده باشم. گیج بودم. قاعدتا اون باید جواب پس می داد ولی این من بودم که نمی دونستم چی رو باید توضیح بخوام. مگه اصلا باید سوالی می کردم؟ واسم بی معنی بود. داستان پیچیده ای که نیست. "یا با من هستی یا نه". این "بودن" می تونه یه هفته باشه. منظورم اینه که مدتش مهم نیست. اگه می گی هستی، پس باش. هر وقتم دیدی نمی شه، تمومش کن. رک. "یا با منی یا نیستی". یه رابطه جدی حد وسط نداره. تمام. بعدا هم که حرف زدیم، من چیزی نپرسیدم. خودش بود که یه بند آسمون به ریسمون می بافت و ننه و باباش رو توی گور می کرد و در می آورد تا باورم بشه کل ماجرا یه سو تفاهم "وحشتناک " بوده. که طرف کسی نبوده بغیر از استاد "بدقواره و دهاتی" کلاس خطاطی. که از "شانس گند" ش اونروز هم مسیر شده بودن. که "اگه باور نداری شماره اش رو بهت می دم خودت باهاش حرف بزن" و ... پنج سال بعد، توی آلبوم عکس یه دوست مشترک، کنار دست همون "بدقواره و دهاتی" کیک عروسی شون رو می برید!

.

.

یکی از بچه ها هر تاسوعا نذری می داد. بابت سالم برگشتن از جبهه. اینکه از دوشب قبل هم اونجا باشیم و دم دستش، واسمون حکم یه قرار سالیانه رو داشت. یه بار افتاده بود به زمستون و من بعد یه تب سه روزه ، بی حال و درب و داغون، خبر دادم که نیستم. چپیده بودم یه گوشه و اصرار بقیه که "گشاد بازی در نیار" و "خودمون می ایم دنبالت" نمی تونست جا کنم کنه. از فکر پای دیگ وایستادن هم حالم بد می شد. تا ساعت یازده از زیر لحاف جم نخوردم که یهو تصمیمم عوض شد، همینجوری. زدم بیرون و نیم ساعته رسیدم. سوز هوا گدا کش بود و چسبیده به آتیش هم سگ لرز می زدیم. تقسیم غذا داشت تموم می شد و خوشحال بودم که بر می گردیم توی خونه و چای داغ و سیگار که صدام کردن: "حالشو داری سهم سرهنگ رو ببری؟ امسال خونه نشین شده. چشم به راهه". راضی که نبودم ولی باید یه کاری می کردم. گفتم باشه. اومدم سوار ماشین بشم که یادم افتاد. دو تا یه بار مصرف دیگه ام پر کردم و تندی راه افتادم. از شریعتی انداختم توی دولت که راه بندون شده بود بابت رد شدن دسته ها. با چه فلاکتی رسیدم به کیکاووس و کوچه پس کوچه، نزدیک صدر پیچیدم توی کوچه شون. اومدم زنگ بزنم که "تف به این حواس! این که اصن امروز خونه نیس. خودش گفته بود می ره مسافرت. ببین چه بی خود راهم دور کردم". چاره ای نبود. می خواستم بر گردم که شنیدم از توی حیاط صدا می آد. یعنی خودشه؟ آهسته زدم به در. یه فروند ریش پرفسوری دماغ عقابی با عینک پنسی و موهایی به شدت به عقب شونه کرده، جلوم ظاهر شد. پنجاه رو شیرین پر کرده بود. حسابی جا خوردم. یه جورایی خنده ام هم گرفته بود. "تاریخ تکرار می شود"! حتی داشت از دهنم در می رفت "جنابعالی؟" که سریع جم و جور کردم و فقط ظرف غذا رو گرفتم طرفش. بی کلام. خب، روز نذری بود و طرف هم ظاهرا تعجبی نکرد. تشکری و خداحافظی. تمام برگشتن به این فکر بودم که "مگه قرار نبود بره"؟ "یارو کی بود"؟ فرداش که با هم حرف زدیم خیلی معمولی تعریف کرد که "دایی بعد عمری، سر زده اومده تهران". که "می خواد اینجا مطب بزنه". که "نزدیک بود هوس قیمه به دلمون بمونه ولی خدا رسوند". که "دایی می گفت تا حالا ندیده بودم با کاپشن چرم پلو امام حسین بیارن". گذشت و سر یه داستان دیگه تموم کردیم. بی کدورت اما ته دلم مونده بود که چرا ناگفته گذاشتم. یه سال بعد سبزه اومد تهران. از فرودگاه خبرم کرد که پوریا تب داره و می خواد قبل از رفتن خونه دکتر ببیندش. ساعت از ده شب گذشته بود و باید می رفتیم بیمارستان کودکان. توی راه تلفنم زنگ خورد. اصن انتظار نداشتم. نمی دونم چرا ولی واسش گفتم کجام و دارم چیکار می کنم. "چرا نمی بریش پیش دایی. خونه اش بالای مطبشه. روبروی پمپ بنزین دولت. تو برو منم الان بهش زنگ می زنم". پاک ماجرای روز تاسوعا از یادم رفته بود. تا رسیدیم بچه رو زدم زیر بغلم و از پله ها رفتم بالا. قبل از اینکه زنگ بزنم در وا شد. آقای دماغ عقابی با همون عینک پنسی، ایندفه با لبخند، منتظر من بود.

.

.

معمولا هر دو هفته یه بار به صرافت می افتم که ایمیلم رو چک کنم. همین باعث می شه که بقیه از دستم شاکی بشن که چرا دیر جواب می دم. نشسته ام پشت کامپیوتر و فکرم به کار نیس. تو نخ آسمونم که یه دست ابریه. خاکستری. از اتاق بغلی می پرسن که ایمیل ها رو هم بستن؟ می گم خبر ندارم و بی هدف روی mail کلیک می کنم. راه می ده. چن تا نخونده دارم. به اسامی فرستنده ها نگاه می کنم. حوصله ندارم. می خوام sign out کنم که چشمم بهspam  می افته. هیچ دلیلی نداره برم ببینم اون تو چه خبره. چون ربطی نداره. مثه خوندن ستون ترحیم. ولی می رم، همینجوری. بین تبلیغ ویاگرا، برنده شدن توی لاتاری و دعوت نامه کلوب همسر یابی و ... چشمم به اسمش می افته. یعنی چی؟ چرا از اینجا سر در آورده؟ معمولا خبرم می کنه. می دونه حواس ندارم. پس چرا بهم نگفته؟ بازش می کنم. عوض یه نامه بلند یا لینک یا عکس یه خط بیشتر ننوشته. بیشتر دقت می کنم: اصن مخاطبش من نیستم. در جواب یکی دیگه نوشته. واسه من forward کرده. "فلانی جان، فردا بهت زنگ می زنم". شماره طرف هم هست. همینطور اسم و رسمش. باز گیج می شم. خواسته سر به سرم بذاره؟ یا ازدستش در رفته؟ واقعا همچین داستانی بوده؟ می رم طرف گوشی ولی به خودم می گم چی ازش بپرسم؟ مگه ارزشش رو داره؟ بر می گردم طرف پنجره. بارون گرفته.

.

.

پیش می آد که روی یه آهنگ گیر می کنم، همینجوری.

.

.

بعد نوشت: یه وختا باید وایستی، تمام قد، کلاه از سر برداری و معذرت بخوای.  ازاینکه گز نکرده بریدی، فکر بی خود کردی، حرف مفت زدی و روح کسی رو آزردی. آره، باید داره.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط Sopish  | 

معطل

ساعت هشت شب. پشت چراغ قرمز دولت. حواسم پی کاوه یغمایی و "پل بی عبور" شه که یه دسته گل از پنجره می آد جلوی صورتم، بی هوا. جا می خورم. "شاخه ای دو تومن". بر می گردم طرف صاحب صدا. یه پسر بچه لاغر اندام که نباید ده، دوازده سال بیشتر داشته باشه. صورت بانمکی داره. یه پیرهن یقه دار سفید پوشیده که معلومه مال خودش نیست، به تنش لق می زنه. چتری های مشکی اش تقریبا تا روی چشماش پایین اومده. یاد علی بابا می افتم. معمولا به بچه های پشت چراغ "نه" نمی گم. داشبورد پره از دستمال جیبی و جاسویچی و فال حافظ. اینم هیچ دخلی به "تو نیکی کن و .." و "بنی آدم اعضای .." نداره. محض رضای خدا و چه می دونم واسه شیره مالیدن سر وجدان نه چندان بیدارمون هم نباید باشه. بچه ها، مهم ترین نقطه ضعفم هستن. همین. بزرگتر ها رو خیلی راحت رد می کنم. بگو اصلا نمی بینم. بچه ها ولی فرق دارن. چرا ش رو هم نمی دونم. شانس پسرک امروز حالم خوش نیست. هان؟ خوبی کردن حوصله نمی خواد؟ د واسه همینه که می گم ربطی به این ..س شعرا نداره. از صب خراب بودم. سه چار فقره پاچه گرفتم. فقط پارس نکردم. حتی قرار نشستن با حسین و رضا، که واسش یه هفته برنامه عقب و جلو کرده بودیم رو نصفه قیچی کردم و زدم بیرون... علی بابا زورکی بهم لبخند می زنه و منتظره. با سر اشاره می کنم که بره رد کارش که خب، نمی ره. "واسه خانومت. خوشحال می شه ها". بزغاله نسخه هم می پیچه. قاعدتا نباید جوابش رو بدم، چون ربطی نداره، ولی نمی دونم چرا حواسم پرت می شه: "طلاقم داده". به خودم می گم این اواخر به اندازه تمام سیزده سال با هم حرف زدیم و تصمیم گرفتیم اونم بدون کوچکترین تشنج و دعوا. مثه دو تا آدم بالغ و عاقل و منطقی. این نشون می ده که می تونستیم دوست های خوبی واسه هم باشیم... دسته گل رو دوباره تکون می ده. سمج تر از این حرفاس. "دختر دارین؟ برای اون بخرین. حتما دوست داره". کافیه شیشه رو بدم بالا. عوضش زیر لب می گم: "به گل حساسیت داره". فکرم می ره به اینکه فسقل جدا از هلاک بودن واسه انواع و اقسام جک و جوونور، عاشق دار و درخته و درست بابت حساسیتش چقدر محدود شده. از تماس با پرنده و سگ و گربه و پرز فرش و موکت و بوی هر نوع عطر و اسپری بگیر تا لب زدن به نوشابه و ادویه و رب گوجه و توت فرنگی و تخم مرغ و سوسیس و کالباس. دو سوم بهار، کل شهریور و اوایل پاییز پارک رفتن واسش قدغن شده. یعنی درست وقتی بیرون از همیشه قشنگتره. اوایل که سوار اسب می شد عین مومیایی باند پیچی اش می کردیم تا کوچکترین تماسی با بدن حیوون نداشه باشه که خوشبختانه بعدا معلوم شد جناب آلرژی این یه قلم جنس رو به خانوم کوچیک ما تخفیف داده... به چراغ نگاه می کنم. هنوز سه دقیقه مونده. "پس واسه دوست دخترت ببر". خنده ام می گیره: "ندارم". یادم می افته که اولین بار خودش حرف رفتن رو پیش کشید. در واقع اصرار کرد. "اینجوری نمی شه. یعنی تو نمی تونی. واسه تو، من باید یا همه چیز باشم یا هیچی. حد وسط نداری که. اینجوری خسته ام می کنی". راست می گفت. ازم بر نمی اومد قسمتش کنم. هر چیز دیگه ای رو پایه بودم. قبلا نشون دادم. خونه، اثاث، ماشین و حضانت: سه تای اول رو که بخشیدم، آخری رو نصف کردم. ولی یه وقتایی هم نمی شه. می رسی به کسی که انگاری همیشه حق تو بوده. قرار بوده مال تو باشه. از همون اول. قبل اینکه بدنیا بیای. این که دست من نیست. تو زندگی هم فقط یه بار پیش می آد. اینم که بدونی طرف خودشه یا نه، احتیاج به چرتکه انداختن و رمل و اسطرلاب نداره. لازم نیست کار خاصی بکنی. خودش گیرت می اندازه. بدون اینکه بفهمی. عین مست شدن. یادت نمی مونه کی و بعد چندمین چتول پاتیل شدی، اما روی پا بند نبودنت رو با تمام وجود احساس می کنی. گفتنی نیست که ... "واسه خودت می خریدی". دستم می ره طرف جیب بغلم. ولی انگار ناامید شده. داره بر می گرده. می خوام بگم آخه من با یه دسته گل چیکار کنم؟ باشه بیا پولش رو بگیر. که خودش تموم می کنه: "لااقل می ذاشتی سر قبرت". چراغ سبز می شه.

.

.

اینجا هم بعضی وقتها یه چیزایی واسه گوش دادن پیدا می شه. مثه این.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط Sopish  | 

جهان

کلا با هم کم حرف می زنیم. البته این به این معنی نیست که همیشه مشکل داریم. از وقتی دست چپ و راستم رو تشخیص دادم، رابطه کلامی بین ما محدود بود. و این هیچ دخلی به قهر و آشتی بودن ما نداشت. دعوا هم که می کردیم اگه حرفی رو باید می زد، در یکی دو جمله می گفت و جوابش رو هم می گرفت و تمام. آدم پر حرفی نبود و ما رو هم این فرمی بار آورد. ما که می گم منظورم سبزه هم هست. حالا اون دختر بود و مثلا بایستی بیشتر با مادرش قاطی می شد. در عوض بیشتر تحت کنترل بود. من تقریبا خلاص بودم. اگه توضیحی ازم خواسته می شد مال زمانی بود که حتما اتفاقی افتاده باشه. مثلا تجدید شدن در خرداد ماه. در حقیقت این جوری بهتر بود. اگر از ریل خارج نمی شدم، حرف و حدیثی پیش نمی آمد. نه توقعی داشتم و نه بدهکار بودم. نصیحت های معمول مادر به فرزند، برای ما به شکل تذکر های پراکنده ای بودن که معمولا پیگیری هم نمی شدن. "به بچه آدم حرف رو یه بار می زنن". از اون طرف ما هم یاد گرفتیم که حوصله و وقتی واسه شنیدن درد و دل وجود نداره. داستان باید کوتاه و مشخص باشه. از اون مهم تر فهمیدیم که مطرح کردن یه مشکل لزوما به حل اون منتهی نمی شه. به درست و غلط بودن این روش کاری ندارم. چون خیلی بهش فکر کردم ولی به نتیجه ای نرسیدم. "تا وقتی گند نزدی و سرت به کارت گرمه، لازم نیست به کسی جواب پس بدی". این قانون نانوشته مادر من بود. اگه قبولی توی دانشگاه رو یکی از خاله ها بهش خبر داد، چون جهان اصلا نمی دونست من کنکور دادم، بابت رد شدن توی اولین امتحان سفارت هم باز خواست نشدم. شاید بشه گفت که زیادی به بچه هاش اعتماد داشت. ولی بی خیال ما هم نبود. یه جورایی کنترل از راه دور می کرد. تکون اضافی می خوردم انگاری موش رو آتیش زده باشن. سه سوت می ذاشت توی کاسه ام. اینم تکیه کلامش بود: "بچه باید ذاتش درست باشه".

.

.

کلاس سوم دبیرستان می رفتم. دو سال بود سیگار می کشیدم و طبیعی بود که نخوام بقیه بفهمن. از همون موقع آدامس و اسپری جزو وسایل همراهم شدن. اما سیگار آخر شب مزه دیگه ای داشت و واسه همین یه چن نخ لای کتابام جا سازی می کردم... داشتم از خونه می رفتم بیرون. جهان نشسته بود سبزی پاک می کرد. بدون اینکه سرش رو بلند کنه گفت: "دو سه تا دونه سیگار بذار روی میز. مال من تموم شده". انگاری برق دویست و بیست بهم وصل کرده باشن. سعی کردم قافیه رو نبازم: "چی؟ سیگار"؟ آروم جواب داد: "کمتر بکش. اگه نکشی که بهتره". قبل از اینکه حرف دیگه ای بزنم خودش بحث رو تموم کرد: "یادت نره برام سیگار بذاری".

.

.

سال شصت و هفت قیطریه می نشستیم. کوچه پرستو. فاصله پنجره اتاق من تا کف خیابون نیم متر هم نمی شد. این بود که وقتی رفقا  دنبالم می گشتن یه راست می اومدن پشت شیشه. یه مینی پروژکتور با لامپ قرمز به دیوار نصب کرده بودم که نورش درست می تابید به پرده. اگه این چراغ روشن بود بقیه می فهمیدن که نباید مزاحم بشن. یه قول قرار کاملا خصوصی ... سرمون حسابی گرم بود که تلفن زنگ زد. خواستم جواب ندم اما دیدم ول نمی کنه. دست آخر تسلیم شدم. جهان اونور خط بود: "با خاله سیما ت اومدیم، دیدم چراغت روشنه. بهونه آوردم که باید از بقالی چیزی بگیرم. هر کی هست ردش کن بره. من با خواهرم رو دروایستی دارم".

.

.

توی خونه ما با کفش روی فرش اومدن از جمله گناهان کبیره محسوب می شد. شاید برداشتن دستمال های آشپزخونه یا شستن دست توی سینک ظرفشویی، یه جورایی قابل گذشت بود ولی "کفش روی فرش" نه ... هنوز ترم اول دانشگاه رو تموم نکرده بودم که دو سه تا شاگرد خصوصی گرفتم. یکی از اونها از بقیه خصوصی تر بود. جلسه اول خیلی اتفاقی شکل گرفت و من اونقدر غرق "تدریس" شده بودم که تازه بعد یک ساعت فهمیدم کفشهاش رو در نیاورده. تمام نئشگی حاصله از "دیدار علمی"، مثه سر کشیدن یه شیشه آب غوره، در چشم بر هم زدنی پرید. اوضاع وقتی خرابتر شد که جهان زودتر از موقع مقرر برگشت. منتظر شدم تا بره توی اتاقش. در اولین فرصت و در سکوت مطلق طرف رو دک کردم. با نگرانی مسیر طی شده رو کنترل کردم. اثری از جای پا نبود. اومدم نفس راحتی بکشم که صدام کرد: "شانس آوردی که یه راست رفته توی اتاقت و گرنه مجبور بودی فرش های توی پذیرایی رو هم بشوری. حالا تا آفتاب نرفته بقیه رو ببر روی پشت بوم".

.

.

با حوله حموم واستادم کنار گاز و منتظرم تا قهوه دم بکشه. جهان هم داره تلویزیون نگاه می کنه. بی مقدمه می ره سر اصل مطلب: "حالا خوشگل هست"؟ دیگه بعد از این همه سال می دونم که لایی کشیدن فایده ای نداره. پس فقط سعی می کنم کوتاهش کنم: "من ازش خوشم می آد". با اینحال منتظرم که ادامه بده. و درست حدس می زنم. "زن رو باید صبح که از خواب پا می شه ببینی". بر میگردم طرفش و سعی می کنم تا حد امکان قیافه حق به جانب به خودم بگیرم: "تا حالا که بیدار شدنش رو ندیدیم ". طبق معمول، خیلی آروم، همونطور که داره با کنترل ور می ره تیر خلاص رو شلیک می کنه: "از این به بعد دقت کن. حتما بازم سفر کاری برات پیش می آد".

+ نوشته شده در  ساعت   توسط Sopish  | 

سقف

من: نع. انگاری بی خیال ما نمی شه.

رضا: با منی؟

من: ها؟ نه... یکم صدا بده.

"... لختی پنجره هاشو می پوشونه پیرهن تو..."

رضا: حالا می خوای چی کار کنی؟ 

من: نمی بینی؟

(جوری نگام می کنه که یعنی نفهمیده. تکیه می دم به پشتی.)

رضا: هستی بازم؟

من: نه. منو بس. حالم خوبه. خرابش نمی کنم.

رضا: خرابی خودت خبر نداری.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط Sopish  |